شما چطوريد؟
ماخوبيم.
شما چطوريد؟
يه همفكري مي خوام. در مورد طب گياهي و بيماري ام اس چي مي دونيد؟
يه مدتيه خيلي نگران آينده هستم و درگير فكرهاي مزخرف!
مي دونم شرايط حتي اگه از اين هم خيلي بدتر بشه بازم از عهده خودم و علي بر مي يام ولي دلم نمي خواد علي بيشتر از اين اذيت بشه.(هنوزم نمي تونه رانندگي كنه- بيشتر از ۵۰ قدم هم نمي تونه راه بره و اسپاسم پاهاش خيلي اذيتش مي كنه و هنوز هم تعادل كامل نداره ولي ظاهرا بدتر از ۱ سال قبل نشده)
چند وقتيه خيلي ساكت شده غمگين نيست افسرده هم نيست اما من مي دونم تو دلش چه قيامتيه!
تو یک سال و نیم گذشته حالش بدتر نشده حمله اي هم نداشته كه خيلي اذيتش كنه اما فكرش دست از سرم بر نمي داره!
چند روز پيش ياد روزهاي بدي افتادم كه بعد از نامزديمون داشتيم علي تازه گرفتار حمله شده بود براي اينكه من متوجه نشم كه بيماره پنهان مي كرد و آنقدر صداشو در نياورد تا اينكه تو بيمارستان از دكترش شنيدم
فكرشو كنيد يه هفته قبل از اينكه بستري بشه ما اينقدر دكترهاي مختلف با تخصص هاي مختلف رفته بوديم - بجز دكتر خودش كه دو سال قبلش پيشش رفته بود و تشخيص داده يودند - و همه گفته بودند مشكلي نداره و من به اين نتيجه رسيده بودم كه حتما بيماريش روحيه و بايد پيش يه مشاور يا يه چيزي شبيه به اين بره يه روز دوشنبه وقت گرفتم بريم پيش مشاوري كه مي شناختم و اونم نيومد و براي اينكه نشون بده حالش اينقدرها هم بد نيست و پاهاش مشكلي نداره تو حياط خونشون شروع كرد با خواهرش بازي كردن و چقدر زمين خورد به خدا وقتي يادم مي افته اصلا نفسم بند مي ياد كه چرا اون روز باهاش جلوي خواهراش دعوا كردم و چرا مجبور شد تو حياط اونجوري زمين بخوره و بازي كنه !
ببخشيد قاطي كردم ازش عصبانيم كه چرا به من و خودش دروغ گفت و زندگي كه ۵ سال منتظرش بودم رو اينجور بهم بريزه.
اونوقت دورو بريهاش دورا دور پشت سرم بگن بد قدم بودم و از اين حرفهاي خاله زنكي حرص در بيار
ولي با تمام اينا عاشقشم، دوسش دارم و صداشو كه مي شنوم دلم مي خواد پر دربيارم.
زندگيمو با تموم شرايط خاصش دوست دارم ولي اين پنهان كاريرو كه به ضرر هر دوتامون تموم شد رو هيچ وقت نمي بخشم.
ببخشيد خيلي غرغر كردم.