دیروز من و علی سر یه موضوعی جر و بحث مون شد.

قبل از اینکه بحث مون بشه قرار بود با علی بریم آرایشگاه تا مو هاشو کوتاه کنه

بعد از بحث مون علی طبق عادت خیلی بدش لج بازیش گرفت و گفت خودم می رم نمی خوام همش دنبالم باشی  فکر کردم الکی میگه

لباس پوشید رفت منم هم عصبانی بودم هم دلم شور می زد که چه جوری می خواد از خیابون رد شه؟ چه جوری می خواد این همه راه پیاده بره؟ اونم تو این گرما!! دوباره نخوره زمین اونم وسط خیابون!!!

منم آماده شدم و دنبالش رفتم

اصلا به روی خودمون نیاوردیم که با همیم یواش یواش از خیابون رد شد و رفت سمت آرایشگاه.

منم اونورا چرخیدم تا کارش تموم شد و باز هم مثل غریبه ها که انگار اصلا با هم نیستیم از خیابون رد شدیم

با اینکه از دستش خیلی ناراحت و عصبانی بودم ولی خیلی ذوق کردم که لا اقل این لجبازیهاش یه جا به نفعش شد و دید که می تونه مثل قبل زندگی کنه.

خلاصه اینکه عدو شود سبب خیر گاهی وقتا